روستای طرق نگین سبز کوهسرخ
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: محمود کامل طرقی - شنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩۳

ساعت هشت و نیم امروز وقتی تازه از مشهد وارد روستا میشم حضور دو سه دستگاه اتوبوس و مینی بوس در محدوده منزل آقای غلامعلی بنا تا منزل آقای اکرامی توجهم رو به خودش جلب می کنه ،فضا اون قدر غریب هست که کمی طول بکشه متوجه بشم اینها  قراره هیئت ها رو به مشهد ببرن،ناخودآگاه آهی می کشم و یاد اون سال هایی می افتم که مثل امروز چه شور و حالی داشتن اهالی در بدرقه زائرین امام مهربانی ها.یاد اون سال هایی که نه این همه ماشین شخصی بود و نه این همه طرقی مقیم مشهدبودن ،رفتن به مشهد یه توفیق بود ویک آرزو.فرق نمی کرد بزرگ باشی یا کوچک ،زن یا مرد،از روز اربعین که تو هیئت خبر رفتن به چهل و هشتم رو اعلام می کردن تا برگشتن حرف از این بود که کی ها امسال میخوان برن مشهد،از همدیگه سوال می کردیم شمام اسم نوشتین واسه مشهد،یه عده ای بدون معطلی همون جا تو هیئت اسمشون  وارد می کردن تو سیاهه زائرین حضرت ،کمی فکر کنی یادت مییاد مثلا یکی از اونا مرحوم عبدل بود ! این گروه چه خوشحال بودن و مصمم ،اما نمیشه از زیبایی کار اونایی هم که تو شب آخر که  حتی تو لحظه آخر پای ماشین ها حودشون رو  می سپردن به کبوتر دلشون که بی قرار میشد و هوای پرزدن به سوی حرم رو می کرد،می گفتن دلم شکست ،اشکشون جاری می شد و خودشون جا می کردن تو ماشین و حتیشده سرپا تا خود مشهد.

تا نون و گوسفند و کنده های هیئت رو تو ماشینا  میذاشتن ساعتی طول می کشید کسی آرام و قرار نداشت،پرچم های سبز و سیاه هیئت رو سقف ماشینا می بستن و بلندگوهایی که رو ماشین جلوی بود.هنوز صدای حزن انگیز مرحوم راستگو و طنین صدای حاجی روشندل تو گوشم هست.رفتن به مدرسه سخت ترین کار امروز بود اگر هم بموقع می رفتیم نه دلمونو با خودمون می بردیم و نه هوش و حواسمون رو.

هنوز اشک شوق مسافرین و اشک حسرت جاماندگان رو به یاد دارم ،دست هایی که به دور گردن زائرا حلقه می شد و بوسه هایی که بر گونه های خیس و پراشک زده می شد و التماس دعا گفتن های بی شمار ،چه وظیفه سنگینی داشتن تو حرم آقا با این همه سفارش و التماس دعا.

نگاه ملتمسانه زنها که باید می موندن تا در غیاب مردان امورات خانه را اداره کنن و گریه های بچه ها به دنبال پدربه امید  اینکه که شاید بابا دلش بسوزه و اونو با خودش ببره ،گاه میدیدی بچه های کوچکی که رو  که تا نزدیک ریوش پیاده دنبال ماشینا می رفتن!

 

دیگه وقت سوار شدن به ماشیناست گوش کن دارن اسامی رو میخونن برای سوار شدن و  نشستن سر جای خود،راستگو جلو در ماشین با شوق یکی یکی اسما رو میخونه ،باید حواست باشه کدوم ماشینی و یه وقت جا نمونی.

و سرانجام در میان اشک ها و لبخندها و دست تکان دادن ها ماشینا به راه مییفتن اما انگار جمعیت بدرقه کننده میل رفتن به خونه رو نداره،دلها جای دیگس،کاری نمیشه کرد فقط میتونی یه بلندی وایستی و تا آخرین لحظه زل بزنی به ماشین ها و صدای نوحه ای که هنوز کم وبیش به گوش می رسه! باید خودت رو آروم کنی وبغل دستیت رو شاید با گفتن یک خوش به حالشون و چه میدونم شاید گفتن اینکه انشاء ا... سال دیگه امسال که آقا نطلبید و قسمت نشد!!

 

ادامه دارد...

نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر: